تبليغاتX
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن

به درختي تكيه كن

وغرق در رويا شو

ودر دنياي روياهايت سخت تلاش كن

تا بر مشكلات ات پيروز شوي

به اشتباهات ات اهميت نده

وازاين كه با تجربه تر خواهي شد خوشحال باش

چند گل بچين

و از ديدن طبيعت لذت ببر

از بودن در كنار دوستان ات لذت ببر

از ابراز احساسات نهراس

خنديدن و گريستن حال تو را بهتر خواهد كرد

با همه ي وجود عاشق دوستان و خانواده ات باش

آنها در زندگي تو مهم ترين ها هستند

رنگين كماني پيدا كن

و به روياهايت جان ببخش

خود را بشناس

ببين توان انجام چه كاري را داري

و چه كاري از تو بر نمي آيد

تنها اين تو هستي

كه زندگي ات را لبريز از شادي خواهي كرد

باور كن كه با تلاش

يادگيري و كسب موفقيت

به اهداف ات خواهي رسيد

و پيروز خواهي شد.

به نيروي ابتكارت ايمان بياور

چون كه ابتكار،

احساسات واقعي ات را نمايان خواهد كرد

قدر زندگي ات را بدان

هر روزت را با شادي سر كن

واز زيبايي هاي دنيا

لذت ببر

به عشق ايمان بياور

و عاشق دوستان واقعي ات ، خانواده ات

و عاشق خودت

و زندگي ات باش

به روياهايت ايمان داشته باش

تا روياهايت

به حقيقت بپيوندند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت13:56توسط نگار | |

جغد روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا می کرد

رفتن و رد پای آن را

و

آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون

به در و دیوار دل می بندند

اما..

جغد می دانست که سنگ ها ترک می خورند و ستون ها فرو می ریزند

درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند

او

بارها تاج های شکسته

غرورهای تکه پاره شده را

لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود

او همیشه آوازهایی درباره ی دنیا و ناپایداریش می خواند

و

فکر میکرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها

با این آواز کمی بلرزد

روزی کبوتری از آن حوالی می گذشت

آواز جغد را که شنید گفت:

بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی که آدمیان آوازت را دوست ندارند

غمگینشان میکنی

دوست ندارند و می گویند بد یمنی و بد شگون

و جز خبر بد چیزی نداری

قلب جغد شکست

و دیگر آواز نخواند

سکوت او آسمان را افسرده کرد

خدا به جغد گفت: آواز خوان کنگره ی خاکی من!

پس چرا دیگر نمی خوانی؟..

دل آسمانم گرفته است

جغد گفت: خدایاآ دم هایت مرا و آواز مرا دوست ندارند

خدا گفت: آوازهای تو بوی کندن می دهد

و آدم ها عاشق دل بستن اند

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ

تو مرغ تماشا و اندیشه ای

 

و آن که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست

اما

تو بخوان

و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است

و طعم حقیقت تلخ

جغد بخاطر خدا

باز هم بر کنگره ی دنیا می خواند

و

آنکس که می فهمد میداند که

" آواز او پیغام خداست..."

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت13:53توسط نگار | |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل٬

از همان روزی که فرزندان آدم

زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید٬

آدمیت مرد٬

گرچه آدم زنده بود٬

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬

از همان روزی که با شلاق و خون٬دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد٬دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب٬

گشت و گشت٬

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت٬

ای دریغ٬

آدمیت برنگشت!

قرن ما٬

روزگار مرگ انسانیت است!

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است٬

صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت٬ابلهی است٬

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست٬

قرن موسی چمبه ها است!

من که از پژمردن یک شاخه گل٬

از نگاه ساکت یک کودک بیمار٬

از فغان یک قناری در قفس٬

از غم یک مرد٬ در زنجیر٬

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست٬

وندرین ایام٬زهرم درپیاله٬زهرمارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست٬

وای!جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند٬

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 فرض کن مرگ قناری در قفس هم٬مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور٬

در میان مردمی با این مصیبت ها٬صبور٬

صحبت از مرگ محبت٬مرگ عشق٬

گفت و گو از مرگ انسانیت است.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت13:21توسط نگار | |

عـشـــــــق تــــــــــــــو

بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی

نام مرا به عشق توهادی گذاشتند

رز عـــــــشــــق

بـــیــا بـــا افــق مهربانی کنــــیــم

غـــــــم پـــــــــونه را آسمانی کنیم

بــــــیـــــــا تــــــــوی نقاشی قلبمان

رز عشـــــــــق را ارغوانی کنـــــیم

مــــشــرق عـــشــق

در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس امید تــــــــــــــویی

در بین هــــــــزار پونـه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تـــــــــــویی

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت13:7توسط نگار | |

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت13:6توسط نگار | |

رفت اونی که میخوامش . بارونه نگاهش 

میباریدش نم نم. دور شد از من کم کم. خدا مردم از غم

 

وای . من و چشمای خیس. درد دوریش کم نیست

شبای غم انگیز . روزای سرد پاییز. کسی مثل اون نیست

 

میدونم نمیادش عشقمو. نمیخواد اون منو. برده از یاد

 

دروغ نمیگم به خدا. راست راسی عاشقش شدم. دارم از دوریش میمیرم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت13:1توسط نگار | |

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت12:58توسط نگار | |

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می توان مقام خرید ولی احترام نه

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت12:57توسط نگار | |

برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم

خسته از همه بی‌تفاوتی‌ها

خسته از همه لَج بازی‌های کودکانه

خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد

دستم شبیه دست‌هایت شده

راستی دست‌هایمان چه شکلی بود

بال‌بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام

همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و

حالا که برگشته‌ام آیا مرا می‌بینی؟

آیا مرا نقاشی می‌کنی؟

آیا برایم باز هم می‌خوانی؟

برگشته‌ام با همه آنچه داشته‌ام

نگو نمی‌شناسی‌ام، من شبیه دیروز تواَم

و تو حالا شبیه دیروز من

بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم
نگاه کن! خیلی...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت12:55توسط نگار | |

روزگازیست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگهایی که لباس پدری میپوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشقها را با دور کمر می سنجند

خوب طبیعی است که یک روزه به پایان برسند

عشقهایی که سر پیچ خیابان برسند

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت10:20توسط نگار | |